شنبه 5 بهمن 1392 :: نویسنده : بهنام کلانی

به درخت نگاه کن

قبل از اینکه شاخه هایش زیبایی نور را لمس کند

ریشه هایش تاریکی را لمس کرده

گاه برای رسیدن به نور ، باید از تاریکی ها گذر کرد . . .






کاش مثل هوای تهران...

مثل دبستان های تهران...

گناه را چند روز تعطیل میکردم ...

آلوده که میشدهوای دلم چند روز تعطیل میکردم تا پاک شود..

گناه را چند روز تعطیل میکردم تا دوباره به حالت سالم برگردم ...

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 5 بهمن 1392 :: نویسنده : بهنام کلانی

زنی شایعه ای رادرباره همسایه اش مدام تکرار کرد.

در عرض چند روز، همه  محل داستان را فهمیدند.

شخصی که داستان درباره او بود، عمیقاً آزرده و دلخور شد .

بعد زنی که آن شایعه را پخش کرده بود، متوجه شد که کاملاً اشتباه می کرده.

او خیلی ناراحت شد و نزد خردمندی پیر رفت و پرسید برای جبران اشتباهش چه می تواند بکند.

پیر خردمند گفت: به فروشگاهی برو و مرغی بخر و آن را بکش .

سر راه که به خانه می آیی، پرهایش را بکن و یکی یکی در راه بریز .

زن اگرچه تعجب کرد ، آنچه را به او گفته بودند، انجام داد.

روز بعد ، مرد خردمند گفت :

اکنون برو و همه ی پر هایی را که دیروز ریخته بودی، جمع کن و برای من بیاور .

در همان مسیر به راه افتاد، اما با نا امیدی دریافت که باد همه پرها را با خود برده.

پس از ساعت ها جست وجو، با تنها سه پر در دست باز گشت .

خردمند گفت : می بینی ؟ انداختن آن ها آسان است؛

اما باز گرداندنشان غیر ممکن است.

شایعه نیز چنین است.پراکندنش کاری ندارد ،

اما به محض این که چنین کردی، دیگر هرگز نمی توانی کاملاً آن را جبران کنی.







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 5 بهمن 1392 :: نویسنده : بهنام کلانی

روزی شیخ ابوالحسن خرقانی نماز می خواند

آوازی شنید که ای ابوالحسن !

خواهی که آنچه از تو می ‌دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟

شیخ گفت: بار خدایا! خواهی آنچه را که از "رحمت" تو می‌دانم و از "بخشایش" تو می‌بینم با خلق بگویم  تا دیگر هیچکس سجده‌ات نکند؟

آواز آمد: نه از تو؛ نه از من.

کتاب تذکرة الاولیاءِ عطار




امام زمان(عج)

روزی شاگردی پیش استادش میرود ومیگوید یک سوال داشتم استاد میگه بپرس .

شاگرد گفت چه کار کنم که خواب امام زمان {عج} را ببینم .

استاد گفت شب غذا ی شور بخور اب هم نخور و بخواب.

شاگرد به دستور استاد عمل کرد و فردا برگشت .

شاگرد به استاد گفت دیشب مدام خواب اب میدیدم

خواب دیدم بر لب چاهی دارم اب مینوشم .کنار نهر ابی در حال اب خوردن هستم .

سپس استاد به شاگرد گفت تشنه ی اب بودی خواب اب دیدی

تشنه ی امام {عج} بشو تا خواب امام زمان{عج} را ببینی .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 5 بهمن 1392 :: نویسنده : بهنام کلانی

هوا سرد بود و بارانی،چترم را فراموش کردم با عجله به سمت خیابان راه افتادم.ناگهان با او برخورد کرده،او نیز سردش بود از برخورد دستش به دستم فهمیدم.ناگهان شروع به پرخاش با او کردم.

دختر:جلوی پاتو نگاه کن،حواست کجاس؟؟من نابینام،

پسر:ببخشید ندیدم ،

دختر:واقعا که جز این بهونه ای ندارین...

پسر:نه من واقعا ندیدم!!

دختر:من  نابینا هستم ،تو مگه کوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پسر:آره منم کورم!

متعجب ماندم گویی تمام بدنم را عرق سردی فرا گرفته بود...اینقدر از او دور شدم که گویی فقط در باورم مانده بود............

 از آن به بعد تصمیم گرفتم دیگر به کسی نگویم کور ،شاید او هم مثل من کور باشد...!!


 
یکی بود یکی نبود.
یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه دختر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به دخترکوچولوی قصه ی ما میده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .
دخترکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسیدن که دخترشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.اصرارهای دخترکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.
دختر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت : 
داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی ...

به من می گی قیافه ی خدا چه شکلیه ؟ آخه من کم کم داره یادم می ره!!

به این لطیفه چند بار میخندید؟

پیری برای جمعی سخن میراند.

لطیفه ای برای حضار تعریف كرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد كمتری از حضار خندیدند.

او مجدد لطیفه را تكرار كرد تا اینكه دیگر كسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

او لبخندی زد و گفت:

وقتی كه نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یكسان بخندید،

پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مشكلات  یكسان زندگی ادامه میدهید؟

مشكلا ت را فراموش كنید و به جلو نگاه كنید.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 5 بهمن 1392 :: نویسنده : بهنام کلانی

دو قطره آب

 

دو قطره آب كه به هم نزدیك شوند ، تشكیل یك قطره بزرگتر میدهند.

اما دوتكه سنگ هیچگاه با هم یكی نمی شوند.

پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم ، فهم دیگران برایمان مشكل تر و در نتیجه امکان بزرگتر شدنمان نیز كاهش می یابد.

آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ به مراتب سر سخت تر و در رسیدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است.

سنگ ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.
اما آب راه خود را به سمت دریا می یابد.

در زندگی معنای واقعی سرسختی ، استواری و مصمم بودن را در دل نرمی و گذشت باید جستجو كرد.

گاهی لازم است كوتاه بیایی

گاهی نمیتوان بخشید و گذشت
اما می توان چشمان را بست و عبور کرد.

گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری

گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوز که نبینی
.

ولی با آگاهی و شناخت ،

بخشیدن را خواهی آموخت.


من از خدا خواستم كه بدنم را كامل سازد.

خدا گفت : نه

روح تو كامل است. بدن تو موقتی است.

من از خدا خواستم به من شكیبائی دهد.

خدا گفت : نه

شكیبائی بر اثر سختی ها بدست می آید. شكیبائی دادنی نیست بلكه بدست آوردنی است.

من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد.

خدا گفت : نه

من به تو بركت میدهم . خوشبختی به خودت بستگی دارد.



من از خدا خواستم تا از دردها آزادم سازد.

خدا گفت : نه

درد و رنج تو را از این جهان دور كرده و به من نزدیك می سازد.

من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد.

خدا گفت : نه

تو خودت باید رشد كنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی.

من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید.

خدا گفت : نه

من به تو زندگی می بخشم تا تو از همه آن چیزها لذت ببری.



من از خدا خواستم تا به من كمك كند تا دیگران را همانطور كه او دوست دارد ، دوست داشته باشم.

خدا گفت : ...

                  سرانجام مطلب را گرفتی.


امروز روز تو خواهد بود آنرا هدر نده

باشد كه خداوند تو را بركت دهد ...   


قیمت زیبایی!

مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت . زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد . بعضی ها بدون تزیین بودند، اما بعضی ها هم طرحهای ظریفی داشتند .زن قیمت گلدانها را پرسید و شگفت زده دریافت که قیمت همه آنها یکی است .او پرسید: چرا گلدانهای نقش دار و گلدانهای ساده یک قیمت هستند ؟چرا برای گلدانی که وقت و زحمت بیشتری برده است همان پول گلدان ساده را می گیری؟
فروشنده گفت: من هنرمندم . قیمت گلدانی را که ساخته ام می گیرم.

زیبایی رایگان است .






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
علمی
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : بهنام کلانی
نویسندگان
نظرسنجی
دوستان گلم برای بالا بردن کیفیت وبلاگ لطفا یکی از گزینه های زیرا انتخاب کنید ,با تشکر از حسن انتخاب شما دوستان عزیز








آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
فال حافظ شیرازی
ای حافظ شیرازی! تو محرم هر رازی! تو را به خدا و به شاخ نباتت قسم می دهم که هر چه صلاح و مصلحت می بینی برایم آشکار و آرزوی مرا برآورده سازی

فال حافظ
فال حافظ با معنی و تفسیر

                    
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات