شنبه 5 بهمن 1392 :: نویسنده : بهنام کلانی

هوا سرد بود و بارانی،چترم را فراموش کردم با عجله به سمت خیابان راه افتادم.ناگهان با او برخورد کرده،او نیز سردش بود از برخورد دستش به دستم فهمیدم.ناگهان شروع به پرخاش با او کردم.

دختر:جلوی پاتو نگاه کن،حواست کجاس؟؟من نابینام،

پسر:ببخشید ندیدم ،

دختر:واقعا که جز این بهونه ای ندارین...

پسر:نه من واقعا ندیدم!!

دختر:من  نابینا هستم ،تو مگه کوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پسر:آره منم کورم!

متعجب ماندم گویی تمام بدنم را عرق سردی فرا گرفته بود...اینقدر از او دور شدم که گویی فقط در باورم مانده بود............

 از آن به بعد تصمیم گرفتم دیگر به کسی نگویم کور ،شاید او هم مثل من کور باشد...!!


 
یکی بود یکی نبود.
یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه دختر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به دخترکوچولوی قصه ی ما میده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .
دخترکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسیدن که دخترشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.اصرارهای دخترکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.
دختر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت : 
داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی ...

به من می گی قیافه ی خدا چه شکلیه ؟ آخه من کم کم داره یادم می ره!!

به این لطیفه چند بار میخندید؟

پیری برای جمعی سخن میراند.

لطیفه ای برای حضار تعریف كرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد كمتری از حضار خندیدند.

او مجدد لطیفه را تكرار كرد تا اینكه دیگر كسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

او لبخندی زد و گفت:

وقتی كه نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یكسان بخندید،

پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مشكلات  یكسان زندگی ادامه میدهید؟

مشكلا ت را فراموش كنید و به جلو نگاه كنید.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 5 بهمن 1392 :: نویسنده : بهنام کلانی

دو قطره آب

 

دو قطره آب كه به هم نزدیك شوند ، تشكیل یك قطره بزرگتر میدهند.

اما دوتكه سنگ هیچگاه با هم یكی نمی شوند.

پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم ، فهم دیگران برایمان مشكل تر و در نتیجه امکان بزرگتر شدنمان نیز كاهش می یابد.

آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ به مراتب سر سخت تر و در رسیدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است.

سنگ ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.
اما آب راه خود را به سمت دریا می یابد.

در زندگی معنای واقعی سرسختی ، استواری و مصمم بودن را در دل نرمی و گذشت باید جستجو كرد.

گاهی لازم است كوتاه بیایی

گاهی نمیتوان بخشید و گذشت
اما می توان چشمان را بست و عبور کرد.

گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری

گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوز که نبینی
.

ولی با آگاهی و شناخت ،

بخشیدن را خواهی آموخت.


من از خدا خواستم كه بدنم را كامل سازد.

خدا گفت : نه

روح تو كامل است. بدن تو موقتی است.

من از خدا خواستم به من شكیبائی دهد.

خدا گفت : نه

شكیبائی بر اثر سختی ها بدست می آید. شكیبائی دادنی نیست بلكه بدست آوردنی است.

من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد.

خدا گفت : نه

من به تو بركت میدهم . خوشبختی به خودت بستگی دارد.



من از خدا خواستم تا از دردها آزادم سازد.

خدا گفت : نه

درد و رنج تو را از این جهان دور كرده و به من نزدیك می سازد.

من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد.

خدا گفت : نه

تو خودت باید رشد كنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی.

من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید.

خدا گفت : نه

من به تو زندگی می بخشم تا تو از همه آن چیزها لذت ببری.



من از خدا خواستم تا به من كمك كند تا دیگران را همانطور كه او دوست دارد ، دوست داشته باشم.

خدا گفت : ...

                  سرانجام مطلب را گرفتی.


امروز روز تو خواهد بود آنرا هدر نده

باشد كه خداوند تو را بركت دهد ...   


قیمت زیبایی!

مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت . زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد . بعضی ها بدون تزیین بودند، اما بعضی ها هم طرحهای ظریفی داشتند .زن قیمت گلدانها را پرسید و شگفت زده دریافت که قیمت همه آنها یکی است .او پرسید: چرا گلدانهای نقش دار و گلدانهای ساده یک قیمت هستند ؟چرا برای گلدانی که وقت و زحمت بیشتری برده است همان پول گلدان ساده را می گیری؟
فروشنده گفت: من هنرمندم . قیمت گلدانی را که ساخته ام می گیرم.

زیبایی رایگان است .






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 5 بهمن 1392 :: نویسنده : بهنام کلانی
ول سلام...
به عنوانم دقت کردی؟اگه حوصله نداری این پستموبخونی به همون عنوان بسنده کن...دریایی ازحرفای نگفته است همین یه جمله.
این عنوان اولش تسلیت قلب صبورم بود اما حالابه این اسم تغییرکرد:وخدایی که هیچ وقت تنهایمان نمی گذارد...
اون روزهاکه این مطلبونوشتم روزهای خیلی بدی بودن.یه جوری بودم...دچاریه حسی که اسمی روش نمیشه گذاشت...یه حس تنهایی...غربت...یه حس سردی گفتاری وعملی...یه حس غم...یه حس دلسردی...یه حس سردرگمی...میگم که اسمی نداره...
خیلی دوست داشتم این زندگی تموم بشه خیلی دوست داشتم برگردم به همون جایی که ازش اومدم ...به آغوش خدا...به همون سرچشمه خوبی...ازاین دنیا...ازاین همه بدی وزشتی وپلیدی خسته شده بودم...می ترسیدم...می ترسیدم ازاینی که الان هستم بدتربشم...ازآینده ای که قراربودبیادمیترسیدم...اصلش خیلی خسته بودم...خسته ازتلاش بیهوده وزندگی کثیف...خسته ازآدم های بی رحم ونفهم...خسته...خسته ازهمه چیز...
فقط آرزوی مرگ کردم حتی ازعشقمم درلفافه گذشتم...
چندروزبعدش...خداجوابمو داد...میدونی؟خداخیلی خوبه...خیلی هوامونوداره...عاشقتممممممممم خدااااا ...واینوهم میدونم که توبیشترعاشقمی...
میدونی چی گفت؟گفت:

آیاگمون کردی داخل بهشت میشی بدون اینکه حوادثی مث حوادث گذشتگان به توبرسه؟فک کردی بدون سختی میذارم بری بهشت؟فک کردی همینجوری آغوشمو واسه هرکسی بازمیکنم؟نه باید مثل طلا که واسه ی خالص شدن کلی سختی میکشه سختی بکشی...مث همون افرادی که چنان سختی هایی به اونهارسیدکه بی قرارشدن وگفتن:پس یاری خداکی خواهدرسید؟
به آنهاگفته شد:آگاه باشید،یاری خدانزدیک است...(آیه214سوره ی بقره)

نه صبرکن...سرسری ردنشو...این آیه روچندباربخون...کمه...بیشتربخون...تامتوجه بشی...متوجه بشی که بهشت ارزون نیست...خیلی گرونه...متوجه بشی آغوش خدا شامل هرکسی نمیشه...متوجه بشی مردن هم خیلی لیاقت میخواد...بدون هروقت اونقدرسختی بهت رسیدکه مث طلای خالص شدی اون وقت لایق مردنی...لایق آغوش خدا...آره...بخون واگه بی تاب رسیدن به خدایی برای رسیدن بهش تلاش کن...

بچه ها...به نظرتون چیکارکنم؟چیکارکنم که به خداثابت کنم لایق محبتشم؟چیکارکنم؟اصلاچیکارکنیم؟قدتموم عمرم شرمندشم...

+1:برگشته بهم میگه:پیامبرم سنی بوده!آخه یکی نیست بهش بگه کوچولو!فک کن وحرف بزن!همین کارهارومیکنن که مجبورمیشم برم کتاباشونوبخونم آخه به من چه کتاب اوناچی گفته؟والا...
+2:اگه یه روزی بهم میگفتن اگه آدم نبودی دوست داشتی چی باشی؟میگفتم:کوه...نمیگفتم رودخونه یادریاکه کثیفم کنن...نمیگفتم درخت که دشمنم بشه تبروچقدرزجربکشم وقتی تیکه تیکم کنن وآتیشم بزنن...نمیگفتم ماه که هرعاشقی معشوقشو به من تشبیه کنه!...نمیگفتم خورشیدکه تو روزای گرم تابستون نفرینم کنن!...نمیگفتم...
میگفتم کوه...که هرکی منوببینه یادعظمت خدابیفته...که مظهر پایداری ومقاومت باشم...که هرکی بخواد دورم بزنه خودش خسته شه...که هیچ کس نتونه باهام مقابله کنه...که اگه خواستن خوردم کنن نابودم کنن باخودم همه ی کسایی که نابودم میکنن رو ازبین ببرم(چیزی که الان سرنیلکوه عزیزم اومده...خواستین براتون توضیح میدم)والبته یه کوه هیچ وقت ازبین نمیره...
+3:یکم خندم بدنیست،کلیپس ماهی!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 5 بهمن 1392 :: نویسنده : بهنام کلانی
وضوع: جملات عارفانه ، متفرقه(مذهبی) ،


گفتم : خدا آخه این همه سختی ؟ چرا ؟
گفت : * ان مع العسر یسرا *
" قطعا به همراه هر سختی آسانی هم هست. " (شرح/6)


گفتم : خوب خسته شدم دیگه ...
گفت : * لا تقنطوا من رحمة الله *
" از رحمت من نا امید نشو . " (زمر/53)



گفتم : خدا آخه این همه سختی ؟ چرا ؟
گفت : * ان مع العسر یسرا *
" قطعا به همراه هر سختی آسانی هم هست. " (شرح/6)

گفتم : واقعا ؟
گفت : * فان مع العسر یسرا *
" حتما به همراه هر سختی آسانی هم هست. " (شرح/7)

گفتم : خوب خسته شدم دیگه ...
گفت : * لا تقنطوا من رحمة الله *
" از رحمت من نا امید نشو . " (زمر/53)

گفتم : انگار منو فراموش کردی ؟
گفت : * فاذ کرونی اذکرکم *
" منو یاد کن تا تو رو یاد کنم. " (بقرة/152)

گفتم : تا کی باید صبر کرد؟
گفت : * و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبآ *
" تو چه می دونی ! شاید موعدش نزدیک باشه " (احزاب/63)
گفتم : تو بزرگی و نزدیکیت برای من کوچک، خیلی دوره! تا اون موقع چکار کنم؟
گفت : *و اتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله *
" کارهایی رو که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خودم حکم کنم. (یونس/109)

ناخواسته گفتم : الهی و ربی من لی غیرک
گفت : * الیس الله بکاف عبده *
" من هم برای تو کافی ام " (زمر/36)

گفتم : تو خدایی و صبور ! من بنده ات هستم و ظرف صبرم کوچیکه ... یک اشاره کنی تمومه!
گفت : *عسی ان تحبوا شیئآ وهو شرّ لکم *
" شاید چیزی که تو دوست داری به صلاحت نباشه! " (بقرة/216)

گفتم : خدایا بعضی ها خیلی طعنه می زنن !!
گفتی : * و ذر الّذین اتّخذوا دینهم و لعباً و لهواً و غرّتهمُ الحیاةُ الدّنیا .... * .
" رها کن کسانی را که دینشون را به مسخره و بازیچه گرفته ان و زندگی دنیا اون ها را فریب داده " (70/انعام)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 5 بهمن 1392 :: نویسنده : بهنام کلانی

روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت.

 

 در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد.

 

یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است. سطل را تمیز کرد، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد.

وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار دیگر برای دعوا آمده است.

وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد و گفت :

" هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت می کند که از آن بیشتر دارد ....."


یک ضرب المثل قدیمی آلمانی می گوید:

 

" گاری که سر بالا می رود ، اسب ها همدیگر را گاز می گیرند "


لویی فردینان سلین:

 

هرگز فوراً بدبختی کسی را باور نکنید، بپرسید که می تواند بخوابد یا نه؟

اگر جواب مثبت باشد، همه‌ چیز روبراه است. همین کافی است!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 33 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
علمی
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : بهنام کلانی
نویسندگان
نظرسنجی
دوستان گلم برای بالا بردن کیفیت وبلاگ لطفا یکی از گزینه های زیرا انتخاب کنید ,با تشکر از حسن انتخاب شما دوستان عزیز








آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
فال حافظ شیرازی
ای حافظ شیرازی! تو محرم هر رازی! تو را به خدا و به شاخ نباتت قسم می دهم که هر چه صلاح و مصلحت می بینی برایم آشکار و آرزوی مرا برآورده سازی

فال حافظ
فال حافظ با معنی و تفسیر

                    
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات